آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

شنبه18خرداد

1392/3/19 10:45
نویسنده : مامان نسرین
265 بازدید
اشتراک گذاری

                                  

سلام عزیزم. امروز بعد چند روز تعطیلی اومدیم اداره. صبح که داشتیم برای اداره آماده میشدیم بیدار شدی ولی بی تابی نکردی و تو صندلیت نشستی. وقتی رسیدیم اصرار کردی بریم مهد. رفتیم تو حیاط مهد تا اینکه مربی ها اومدند کمی با تبسم نوه خاله سهیلا تو حیاط الاکلنگ بازی کردی بعد هم با خاله ساناز رفتی کلاست. خواستم از آخر هفته پیش برات بگم.

قرار بود تعطیلات بریم شمال که به مامان حاجی اینا سر بزنیم. روز سه شنبه  ساعت 3 صبح راه افتادیم. دایی بهزاد هم با ما بود اول جاده خوب بود اما تا پلور را رد کردیم  جاده قفل شده بود. یه ساعت از جامون تکون نخوردیم.  خلاصه با همفکری هم تصمیم گرفتیم که از جاده لاسم بریم جاده فیروزکوه و از اونجا بریم. جاده اش قشنگ بود ولی پر پیچ و خم. خلاصه تقریباً بعد 12 ساعت رسیدیم خونه باباحاجی اینا. تو عمرم اینقدر این مسیر رو طولانی نرفته بودم. هوای شمال خیلی خوب بود. وقتی رسیدیم کادو مامان حاجی و بابا حاجی رو دادیم. تو هم تا کادوی مامان حاجی رو دیدی شروع کردی به زیر و رو کردن.

بعدش باهم رفتیم باغ بابا حاجی اینا  

به زور چند تا عکس ازت گرفتیم. این مدت همیشه تو حیاط بودی و خوش می گذروندی!!

سفرمون زیاد طول نکشید و صبح زود 5شنبه برگشتیم. در عرض 2ساعت و نیم. باورتون میشهسوال

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)